ابراهيم اصلاح عربانى

656

كتاب گيلان ( فارسى )

قمرى سرش را از تن جدا ساخته و به اردوى فرهاد خان بردند « 3 » و بدين‌گونه به زندگى او پايان دادند . عبد الغفور بيك شاعرى بااحساس و خوش‌ذوق نيز بود و صادقى كتابدار اين ابيات را از او نقل كرده است : « 4 » گرچه شد نوبت هجر تو مبدل به وصال * اگر از شادى ديدار نميرم عجب است * قربان دل شوم ، كه جز انديشه ترا * در سينه شكسته خود ، جا نمىدهد عبد الفتاح فومنى عبد الفتاح در فومن متولد شد و در همانجا درگذشت . از دوران جوانى و مدرسه و معلمان و كسب مقدمات علمى او اطلاعى به دست نيامد . « 1 » وى دور از هياهوى سياست و پىآمدهاى قهر و لطف اميران به كشاورزى روى آورد و گوشه‌اى گرفت و اين انزوا اگر مطلوب خاطرش نبود ، گيلان و گيلكان را متضمن فايدتى عظيم بود وى را به تحقيق و تفكر پيرامون پنجاه‌سالهء گيلان ، كه اكثر اين‌رويدادها را خود از نزديك گواه بود ، واداشت و بر آن شد همه را از زواياى ذهن به صفحهء كاغذ آورد و به يادگار نهد . چون گيلان به دست شاه عباس افتاد ، عاملان او به يغما و چپاول مردم گيلان پرداختند و حتى از درآمد دولتى و دربارى هم چشم نپوشيدند . به ناچار شاه عباس رقم عزل بهزاد بيك و تمام افرادى را كه در رأس امور محاسباتى گماشته بود صادر نمود و : « از فرح‌آباد جنت‌بنياد رقم صدور يافته بود كه تنقيح محاسبات چهارده‌ساله بيه - پس را به عهده خواجه حسين ، كلانتر رشت و ملا خواجه على رشتى و ملا عبد الفتاح فومنى كرده‌ايم و ارقام را از مازندران به جهت لطيف خان بيك فرستاده مومى اليه رقم را كه به اسم مؤلف اين مؤلف گذشته بود به آدم خود داده و به فومن جهت فقير فرستاده ، حسب الفرمان بنده را به لاهيجان احضار كردند . « 2 » » با توجه به مفاد دستخط ، اگرچه عبد الفتاح تمام عمر را در فومن گذرانيده و به كار كشاورزى خود سرگرم بود ، ولى بايد نام و آوازه‌اى داشته و شناخته شده باشد كه شاه به نام او فرمان صادر نمايد و به مهمى مأمورش كند . به‌هر حال از سال 1022 هجرى قمرى كه « عبد الفتاح اهل و عيال و متعلقان را برداشته به طرف عراق متوجه » « 3 » گرديد ديگر از سرگذشت او آگاهى به دست نيست . از عبد الفتاح تاريخ گيلان به يادگار مانده كه گره‌گشاى بسيارى از عقده‌هاى حل‌نشده تاريخ صفوى و روشنگر پنجاه سال رويدادهاى گيلان مىباشد . عبد القادر گيلانى عارف بلندپايه ، صوفى صافىنهاد ، قطب ربانى و غوث صمدانى حضرت ابو محمد محيى الدين عبد القادر بن ابو صالح گيلانى در آغاز ماه رمضان 471 هجرى قمرى در دهكدهء پشتير صومعه‌سرا ديده به جهان گشود . پدرش مرد وارسته ابو صالح گيلانى « 1 » و مادرش ام الخير بىبى فاطمه دختر عارف بلندپايه شيخ ابو عبد الله صومعى بود . شيخ عبد القادر علوم مقدماتى را نزد ابو زكرياى تبريزى فراگرفت . به سال 488 موطن خود را به قصد بغداد ترك كرد . وى در يكى از رسائل خود آورده است كه در عنفوان شباب روزى در جذبهء الهام خدمت مادر مىرود و مىگويد : آيا اجازه دارم كه عمر خود را در عبادت الهى صرف كنم ، مىخواهم به جهت تحصيل علم به بغداد سفر كنم . سپس داستان را چنين ادامه مىدهد : مادرم ناگهان گريست سپس هشتاد دينار بيرون آورده گفت نصف اين مبلغ از ميراث برادرم به من رسيده و چون آن را به من داد به قيد سوگند از من خواست كه هرگز دروغ نگويم . پس از آن به من گفت اى فرزند تو را به خدا مىسپارم ديدار ما به قيامت افتاد . من به راه افتادم چون نزديك همدان رسيدم شصت سوار به قافله حمله كرده و قافله را يغما نمودند . يكى از دزدان از من پرسيد چه دارى ؟ گفتم چهل دينار در زير جامه دوخته دارم ! آن مرد چنان دانست كه مزاح مىكنم ، به خنده درآمد . ديگرى همان سئوال كرد و همان جواب شنيد . وقتىكه اموال را تقسيم مىكردند مرا نزد امير خود بردند او از من پرسيد چه دارى ؟ من گفتم كه دو نفر شما از من پرسيدند و به ايشان گفتم كه چهل دينار در زير جامه دوخته دارم . حكم كرد كه بيرون آرم . چون به وى نمودم تعجب كرد و پرسيد چگونه مال مخفى خود را بروز دادى ؟ گفتم بدين‌سبب كه به مادرم وعده كردم هرگز دروغ نگويم ! امير دزدان گفت : اى پسر تو در اين سن حق مادر را مراعات مىكنى و من حق خدا را فراموش كرده‌ام . پس دست دراز كرده گفت دست خود را به من ده تا در دست تو توبه كنم . من چنان كردم و او از كردهء خود اظهار ندامت نمود . پيروان وى وقتى چنان ديدند متابعت كردند ؛ همگى بر دست من استغفار و توبه نمودند . پس امير حكم كرد تا اموال قافله را كه به يغما برده بودند رد كنند . « 2 » عبد القادر در شهر بغداد نزد اساتيد مسلم از جمله ابو بكر محمد بن احمد و ابو طالب بن يوسف علوم زمان را فراگرفت و سپس به حلقهء شاگردان على بن ابى سعد مخزومى عارف بزرگ پيوست و به تكميل معلومات پرداخت . در برخى از تذكره‌ها آمده است كه شيخ عبد القادر هنگام جوانى سالها در تجرد و تنهائى به رياضت مشغول شده است . بر طبق روايت مؤلفان « قاموس الاعلام » و « طبقات شعرانى » عبد القادر پس از چندى در بغداد به وعظ و تدريس پرداخته ، مجلس وعظ او محل ازدحام خاص‌وعام بوده و آوازهء شهرتش عالمگير شده است . در تمام مدت تحصيل از دسترنج خود امرار معاش كرده سپس بناى تجريد و تفرد گذاشته و با زهد و عبادت روزگار گذرانيده است . آنگاه از شيخ احمد دباس كسب فنون طريقت نموده و به عرفان و تصوف روى كرده است .

--> ( 3 ) . تاريخ گيلان ، عبد الفتاح فومنى ، به كوشش دكتر منوچهر ستوده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1346 ، صفحهء 229 . ( 4 ) . تذكرهء مجمع الخواص ، صفحهء 233 . 1 . تاريخ گيلان ، ملا عبد الفتاح فومنى ، به تصحيح و تحشيه دكتر منوچهر ستوده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1349 ، مقدمه ، صفحهء 21 . 2 . همان كتاب ، صفحهء 204 . 3 . همان كتاب ، صفحهء 266 . 1 . در برخى از كتب نام پدر عبد القادر ، ابو صالح زنگى دوست گيلانى و در برخى ديگر جنگى دوست گيلانى آمده است . 2 . نفحات الانس ، عبد الرحمن جامى ، به كوشش مهدى توحيدىپور ، كتابفروشى محمودى ، تهران 1336 ، صفحهء 508 - 507 .